قصه من دیگر خجالت نمی کشم

comments 0

من دیگر خجالت نمی کشم

  1. احسان کوچک بعضی روزها با مامایش می رفت پارک اما وقتی می رسیدن اونجا از کنار مامایش تکان نمی خورد و نمی رفت با بچه ها بازی کنه. هر چه قدر هم که مامایش برایش می گفت پسرم برو با بچه ها بازی بکن فایده ای نداشت. احسان روی یکی از دست هایش یک لک قهوه ای بزرگ داشت، او همیشه فکر می کرد که اگه بقیه بچه ها دستش رو ببینن مسخره اش می کنن بخاطر همین همیشه خجالت می کشید و دوست نداشت که با هم سن و سال های خودش بازی کنه.
    یک روز احسان به مامایش گفت: من دیگه پارک نمیام. مامایش گفت: چرا پسرم؟
  2. احسان گفت: من خجالت می کشم با بچه ها بازی کنم اگه برم باز بخاطر لکی که روی دستم هست مسخره می کنن. مامایش  گفت: تو از کجا میدونی که بچه ها مسخره ات می کنن؟ مگه تا حالا رفتی با بچه ها بازی کنی؟ احسان جواب داد: نه.
  3. مامایش احسان کوچولو اون رو بغل کرد و گفت:حالا فردا که رفتیم پارک با هم می ریم پیش بچه ها تا ببینی آنها تو رو مسخره نمی کنن ودوست دارن که باهات بازی کنن.
  4. روز بعد وقتی احسان و مامانش رسیدن به پارک باهم رفتن پیش بچه ها. مامان احسان به بچه هایی که داشتن با هم بازی می کردن سلام کرد وگفت: بچه ها این آقا احسان پسر من و اومده که با شما بازی کنه. یکی ازبچه ها که از بقیه بزرگ تر بود جلو اومد و رو به احسان گفت: سلام اسم من نیماست، هر روز تو رو می دیدم که با مامانت میای پارک اما هیچ وقت ندیدم که بیای با ما بازی کنی حالا اگه دوست داری بیا تا با بقیه بچه ها آشنا بشی. احسان  به مامانش نگاهی کرد و رفت. بعد از مدتی مامان احسان رفت دنبالش تا با هم برگردن خونه.
  5. وقتی احسان  مامایش را دید با خوشحالی دوید سمت مامایش گفت: مامامن با بچه ها بازی کردم و خیلی خوش گذشت تازه هیچ کس هم من رو مسخره نکرد. مامان احسان لبخندی زد وگفت: دیدی پسرم تو هم می تونی با بچه ها بازی کنی و هیچ کس مسخره ات نمیکنه. همه بچه ها با هم فرق هایی دارن اما این باعث نمیشه که نتوانند با هم باشن و با هم دیگه بازی کنن.

از اون روز به بعد احسان دوست های تازه ای پیدا کرده بود که در کنار اون ها بهش خوش می گذشت و در کنار هم خوشحال بودن

توثیق: شورای علمای انجمن

ناشر:بخش فرهنگی